خرید بک لینک

این خاطره برمیگرده به شش سال پیش وقتی ثناء دوساله بود

ثناء دخترم مثل ماه البته همه بچه ها برای والدینشون ماهن

آنزمان پدرش محصل ( دانشچو ) بود و قرار بود آنروز بره پوهنتون (دانشگاه) وقتی موترشو

( ماشین ) از حویلی (حیاط) بیرون میکشید اصلا حواسش نبود که ثنا پشت موتر (عقب موتر)

وایستاده . که با حرکت موتر و خارج کردن آن از حویلی ثناء میره زیر موتر و بطرف کوچه

کشیده میشه . اینکه اون زیر چه خبر بود فقط خدا میدانه

تا اینکه درکوچه یک نفر سوار بر بایسکل ( دوچرخه) پدر ثناء را مخاطب قرار میده و

میگه : بچه زیر موتر ...

بلافاصله با کمک همسا یه ها ثناء را از زیر موتر میکشند بیرون .

خدا را شکرسالم بود فقط لباسهایش و کینو ( پرتقال) تو دستش کثیف شده بود .

و اینکه مرد دوچرخه سوار چطور متوجه زیرموترشده خیلی قابل تامل

دیشب ثنا این خاطره را نوشت که امروز در صنف (سرکلاس ) بخواند که امیدوارم موفق

بشه

عشق مادراول نمره (شاگرد اول ) خداوند همراهش http://www.blogfa.com/images/smileys/04.gif http://www.blogfa.com/images/smileys/04.gif http://www.blogfa.com/images/smileys/04.gif

برچسب: نویسنده: طاها رجبی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 18:45

صفحه بندی