خرید بک لینک

برگرفته از وبلاگ

سرمای شدید وکولاک برف مرا سخت به ستوه آورد دندانهایم اتوماتیک وار به هم میخوردن
دستانم از شدت سرما بی حس شده بود بریسکا لبانش ترک خورده بود و خون می آمد دستمالی یخ زده در جیبم را بیرون آوردم تا مانع از خون ریزی شوم .

بریسکا تسلیم شده بود و از حرکت ایستاد اما من تمام حواسم به اون بود وخیلی متوجه حال روز خودم نبود.

پالتوی پشمیم رادرآوردم و دور شانه های نحیفش گذاشتم و تمام نیرویم را جمع کردم زیر بغلش را گرفتم و آرام آرام از کوه پایین میامدم و هر چند قدم یکبار فریاد میزدم کمک کمک ..... به امید اینکه شاید رهگذری صدای مرا بشنود

به زحمت خود را به پایین رساندیم شب همه جا را فرا گرفته بود جز سفید برف هیچ چیز دیده نمیشد و صدای زوزه گرگ در دورد دست طنین اندازه تن عریان شب شده بود. دیگر رمقی نمانده بود نامیدی مرا تسخیر کرده بود تمام روزهای گذشته از تولد تا اون لحظه مانند فیلم کوتاهی از خاطرم میگذشت سرما رمقم راگرفته بود بریسکا را به سنگی تکیه دادم و در کنارش نشستم. خواب بودم یا بیدار نمیدانم از دور نور ضعیفی به چشمم آمد و دیگر نفهمیدم.... چشمانم را باز کردم تمام تنم سراسر درد بود خود را در کلبه ای یافتم به زحمت به از رختخواب بلند شدم و به دیوار تکیه دادم

باصدای ناله هایم صاحب خانه وارد اتاق شد و با چشمان ذوق زده به اهل خانه به هوش آمدنم را خبر داد من اما نگران بریسکا بودم یک هفته بود که من بی هوش بودم ....

سراغ بریسکا را گرفتماما جوابی نشنیدم مضطرب و نگران حالش بودم اما انگار کسی از بریسکا خبر نداشت با تمام توان بلند شدم و از در اتاق بیرون زدم هرچه بریسکا را صدا زدم صدایی نشنیدم دردهایم چند برابر شد ولی از بریسکا خبری نبود که نبود....انگار دنیا آوار شده بود روی سرم ...اهل خانه هم از بریسکا خبر نداشتن سه روز همین منوال گذشت و من کلافه و بی خبر از همه جا ...

زخمهایم کمی التیم بخشیده بودند برف بند آمده بود و هوا آفتابی شده بود از اهل خانه تشکر کردم و خداحافظی کردم یکی از اهل خانه مرا تا فاصله ای همراهی کرد و بعد از نشان دا ن راه برگشت.

در مسیر راه همش به بریسکا فکر میکردم اینکه الان کجاست و چی سرش اومده نزدیک ظهر به جاده ای رسیدم که محل تردد ماشین بود بی تابی و غم حالم را بد کرده بود برای رسیدن به شهر باید 4 ساعت راه را با ماشین می پیمودم

مینی بوسی از راه رسید دست بلند کردم جلوی پایم ترمز زد و من سوار شدم معلوم بود که مسافت زیادی را طی کرده بودند از خستگی مسافرها اینو فهمیدم روی صندلی خالی کنار پنجره نشستم و تمام ذهنم پر بود از بریسکا ...

اصلاچی شد که ما از کوه سر درآوردیم ...

آن روز بریسکا با من تماس گرفت و گفت بیا به یک سفر هیجانی بریم اول من قبول نکردم اما اصرار بریسکا باعث شد تا صبح روز بعد به اتفاق دوتا از دوستان بریسکا وشوهرانشون که اتفاقا تازه عروسی کرده بودند به سمت کوه سیاه با یه ون اجاره ای به راه بیفتیم.

دربین راه ملیحه دوست بریسکا تلفنش زنگ خورد و خبر ناخوش احوالی پدربزرگش باعث شد تا در کنار قهوه خانه بین راهی به اتفاق شوهرش پیاده شوند و برگردند و من و بریسکا و دیگر دوست بریسکا که اسمش سولماز بود و شوهرش سعید نام داشت به اتفاق به سمت کمپی در کوهپایه کوه سیاه راه خود را ادامه دادیم نزدیک غروب بود که رسیدیم .

به کمپ وارد شدیم کسی نبود جز نگهبانی که ساکن روستای پایین دستی بود و دو کیلومتری فاصله داشت وارد سوییتی که از قبل هماهنگی شده بود شدیم بساط شام را محیا کردیم ...بعد از شام چون خسته بودیم زودخوابیدیم نیمه های شب با صدای سولماز از خواب بیدار شدیم سعید تب و لرز شدیدی گرفته بود از نگهبان کمک خواستیم به پسرش زنگ زد تا با ماشینش برای بردن سعید به درمانگاه روستای بعدی به ما کمک کند میگفت تنها ماشین روستاست

آنروز برف شدیدی میبارید و بخاطر همین فقط سعید و همسرش راهی درمانگاه شدند
چون آنجا تلفن نبود و موبایل آنتن نمیداد تا عصر صیر کردیم تا از آنها خبری بگیریم صبح نگهبان خبر داد که سعید حالش بهتر شد اما عذرخواهی کردند و به خانه برگشتن.

به بریسکا گفتم بیابرگردیم اما اون مصمم به رفتن بود برف تقریبا بند اومده بود خودمان را آماده رفتن کردیم و بعد از صرف صبحانه به راه افتادیم بدون راه بلد

میگفت که سالها پیش با یک گروه کوهنورد همراه پدرش این مسیر را رفته بودند سرمای برف و گرمای آفتاب تراووت خاصی به من میداد بعد از طی مسیر طولانی برای صرف نهار در دهانه غار مانندی نشستیم بعداز نهار استراحت کردیم و به راه افتادیم شب نشده به نزدیکیهای قلعه کوه رسیدیم مجبور شدیم آنجا شب را بمانیم

آتیشی روشن کردیم و برای در امان ماندن از درندگان بین دوتا سنگ چادر کوچکمان را برپا کردیم همه چیز برایم لذت بخش بود چون با بریسکا بودم بریسکا عشق من بود و میپرستیدمش .

شام مختصری خوردیم چایی آتشی درستکردیم و داشتیم خاطرت شیرین آشناییمون را مرور میکردیم انگار روی ابرها راه میرفتم.

بلاخره شب فرا رسید کیسه خوابمان را باز کردیم و خوابیدیم صبح که از خواب بیدار شدیم متوجه شدیم وسایلمان توسط روباه و شغال پراکنده شده بودند و تقریبا خوارکیهایمان جز ساندویچی که در کوله پشتی بریسکا درچادر بود نابود شدند وسایلمان را جمع کردیم و به سمت قلعه کوه به راه افتادیم تقریبا ظهر به قلعه رسیدیم آنجا چند اتاقک سنگ چین در دهانه حفره بزرگی درست شده بود به اتاقکها وارد شدیم و شروع به تمیز کاری کردیم (شرط بریسکا این بود که اولین شب زندگیمان از اینجا شروع بشه)

نزدیکای های عصر برف دوباره شروع به باریدن کرد برای جمع اوری هیزم باید قبل از شب کاری میکردم بریسکا اصرار داشت که اون هم کمک کنه شروع کردیم به جمع آوری امابه یک باره متوجه شدم خیلی از محل اسکان فاصله گرفتیم یرف شدیدتر شد و تاریکی همه جا را فرا گرفت جز چراغ قوه کم نوری کوچکی که در جیب من بود هیچ روشنایی نبود راه را گم کرده بودیم از شدت سرما بریسکا به خود میلرزید تصمیم گرفتیم به سمت کوپایه حرکت کنیم

حالا من بودم سردرگم بدون بریسکا ، بریسکا را چگونه پیدا کنم کجا دنبالش بگردم

تو همین فکر بودم که رانند با تکان دادن کتف گفت رسیدیم آقا اینجا آخر خط

پیاده شدم و آن طرف خیابان سوار تاکسی شدم به خانه رفتم و سعی کردم با دوستان بریسکا تماس بگیرم و قضیه را برایشان بازگو کنم اما کسی جواب نداد فقط شماره خانه هایشان را درفترچه تلفن داشتم شب دوباره تماس گرفتم سولماز تلفن را جواب داد با تعجب از شنیدن صدای من احوالپرسی کرد و بدون اینکه من حرفی بزنم از بریسکا ابراز بی اطلاعی کرد. و گفت بخاطر عشق من نسبت بریسکا ترا رها کردند تا به حال خود بمیرم

و اکنون بعد از سالها هنوز هم دلم به هوای بریسکا پر میکشه......
پایان.(H K )

برچسب: نویسنده: طاها رجبی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 18:45

صفحه بندی