بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی چون بهاران می رسد با مـن خزانی می کند
سال ها شد رفتــــه دمسازم ز دست اما هنـوز
در درونم زندهست و زندگانی میکند
طفل بــــودم دزدکی پیــــر و علیلــــــم ساختند
هر چه گردون می کنـــد با ما نـهانی می کنـد
می رسد قرنی بـــه پایان و سپــهر بایـــــگان
دفتــــر دوران مـا هـــم بایـــــگانی می کنــــد
شهریــــــــارا گو دل مــــــا مهربانان مشکنید
ور نــــه قاضی در قضا نـــامهربانی می کنــد
برچسب:
نویسنده: طاها رجبی