بخوان، ای پرنده تنها
حتی اگر باد بالهای تو را ربوده باشد.
در تو آهنگی بیدار است
آهنگی که از تاریکی راه به روشنایی مییابد.
پشت دیوارها دختری نشسته است
با کتابی بسته در آغوشش
و آسمانی در چشمهایش.
گفته بود:
«من هم کتاب میخواهم.»
فقط میخواست کلاس هفتم را هم ببیند.
پنجرهها را بستند
راه را بستند
مدرسه را از قدمهایت خالی کردند
اما مگر رویا در را میشناسد؟
از شکاف دیوارها راهی به آسمان پیدا میکند.
تو هنوز در کوچههای خاموش آواز میخوانی.
بخوان، ای پرنده تنها
هر چند دستانت تهی باشند.
بگذار صدایت از دیوارها بگذرد
از کوهها عبور کند
پیش از آنکه جهان را درنوردد
در قلب دختری دیگر جوانه بزند.
سالهاست اندوه سایه به سایه همراه توست
اما تو هنوز بیداری.
هر دختری که پنهانی صفحات کتاب را ورق میزند،
و هر زنی که چراغ رویایش را زیر خاکستر روشن نگه میدارد،
ادامه آهنگ توست.
پرنده تنها، ای پرنده تنها
ادامه بده،
بخوان.
بگذار سرودههایت از مرزها عبور کنند
از دیوارها بگذرند و به گوش جهان برسند.
تو تنها نیستی.
برای روز بعدیی بخوان
که پشت دورترین پنجره هنوز روشن است.
روزی کتابها دوباره در دست دختران خواهند بود
روزی که آسمان دیگر سقف نخواهد بود.
برچسب:
نویسنده: طاها رجبی