برف آرام روی خیابانهای هامبورگ مینشست و چراغهای زرد، دانههای برف را مثل ستارههای کوچک روشن میکردند. از پنجرهی آپارتمان کوچکم به این سفیدیِ بیخاتمه نگاه میکردم و حس میکردم این شهر، با تمام زیباییاش، هنوز خانهی من نشده. سه سال مهاجرت، سه سال سکوت؛ سکوتی که گاهی از سرمای بیرون هم تیزتر بود. نه تلفنی زنگ خورد، نه پیامی آمد، نه حتی کسی یادش بود بپرسد:
- حالت چطوره؟
برای فرار از این خلأ، لپتاپم را باز کردم و وارد یک چتروم ساده شدم. میان اسمهای ناشناس، یک «سلام» کوتاه ظاهر شد؛ سلامی معمولی، اما انگار کسی پشتش نشسته بود که تنهایی آن روزم را فهمیده باشد. جواب دادم. نوشت:
- در روز جاریت چطور گذشت؟
و من نوشتم:
- تنها.
او هم نوشت:
- منم.
از همان روز، چتها طولانیتر شد. اول دربارهی چیزهای ساده حرف زدیم و بعد رفتیم سمت چیزهایی که آدم معمولاً به غریبهها نمیگوید. گفت اسمش آراد است و شبها دیر میخوابد چون سکوت خانه اذیتش میکند. گفت دنبال رابطه نیست، فقط یک گفتوگوی واقعی میخواهد. من هم کمکم باز شدم. فقط در یک جمله اشاره کردم که چرا از خانه دورم: «گاهی آدم مجبور میشود برود.»
همان لحظه، مثل برق، تصویر آن شب از میان ذهنم گذشت:
بادِ طوفانی پرده را تکان میداد، در نیمهباز مانده بود، و مادر… بیحرکت، از شاخهای که زیر باران میلرزید، آویزان بود.
شبها تبدیل شد به عادت. به لحظهای که میدیدم نوشته:
- هستی؟
و من همیشه بودم. یک شب نوشت:
- حس میکنم انگار سالهاست میشناسمت.
قلبم تند زد. من هم همین حس را داشتم، اما گفتنش سخت بود. چند لحظه بعد نوشت:
- فکر میکنی وقتش نشده همدیگه رو ببینیم؟
ترسیدم؛ نه از او، از نزدیک شدن. تصویر آن شب دوباره گذشت:
باد، در نیمهباز، مادر… آویزان.
جواب ندادم. چند روز گذشت. او فقط نوشت:
- هر وقت آماده بودی، من هستم.
همین صبر کاری کرد که حس کنم شاید این آشنایی ارزش یک قدم واقعی را دارد. بالاخره نوشتم:
- میتونیم همدیگه رو ببینیم.
نشانی یک کافهی کوچک را فرستاد؛ گفت پناه همیشگیاش است. قرار شد او ژاکت آبی بپوشد و من شال و کلاه آبی. قبل از بیرون رفتن، لحظهای خودم را در آینه نگاه کردم؛ فقط برای اینکه مطمئن شوم از اضطراب نمیلرزم. شال را محکمتر بستم و رفتم.
کافه گرم بود؛ بوی قهوه و دارچین، بخار روی شیشهها، نور زرد روی میزهای چوبی. او کنار پنجره نشسته بود؛ ژاکت آبی، قهوهی نیمهتمام، نگاهی که هر چند لحظه یکبار به در میافتاد. وقتی نزدیک شدم، لبخند زد؛ آرام و مطمئن.
گفت:
- بالاخره.
نشستم. چند ثانیه فقط نگاه کردیم؛ واقعی. بعد گفت:
- فکر میکردم بدونم صدات چطوریه… ولی از چیزی که تصور کرده بودم هم قشنگتره.
خندیدم. حرف زدیم، خندیدیم، سکوت کردیم… و چیزی در من آرام گرفت؛ چیزی که سالها بیقرار بود. اما سایهی قدیمی هنوز گوشهی ذهنم بود؛ سایهای که نامش را نگفته بودم. آراد، بیهیچ پرسشی، فقط گفت:
- لازم نیست امروز چیزی بگی. همینجوری هم میفهممت.
تصویر آن شب دوباره آمد، اما اینبار نلرزیدم. شاید بهخاطر نور زرد کافه، شاید صدای آرام آراد، شاید اینکه کسی روبهرویم نشسته بود که عجلهای برای دانستن نداشت. همانجا فهمیدم کابوسم کمکم دارد تمام میشود. وقتی از کافه بیرون آمدیم، هوا رو به تاریکی میرفت. باد سردی میوزید و چراغها روی آسفالت خیس میلرزیدند. آراد گفت:
- من عجله ندارم. فقط نمیخوام این آشنایی رو از دست بدم.
گفتم:
- منم.
کنارم قدم زد. صدای قدمهایمان روی سنگفرش، مثل یک ریتم مشترک بود. نه قولی دادیم، نه آیندهای را قطعی کردیم، اما همان قدمهای آرام برای شروع کار کافی بود. به دو راهی که رسیدیم، مکث کرد. گفت:
- میتونم روز آینده هم ببینمت؟
لبخند زدم:
- شاید…
خندید. چند قدم عقب رفت، اما هنوز نگاهم میکرد. من هم ایستادم. چیزی درونم لرزید؛ نه از ترس او، از سایهای که سالها همراهم بود. اما در آن خیابان سرد، با آن چراغ لرزان، آن سایه دیگر سنگین نبود.
از هم جدا شدیم، اما برای اولینبار بعد از مدتها حس کردم این خاتمه نیست؛ شروع کار است. و مهمتر از همه، آن روز، هیچکدام تنها به خانه برنگشتیم.
برچسب:
نویسنده: طاها رجبی